آب پرتقال گیری

امروز به این موضوع فکر می کردم که آب پرتقال فروشی بزنم، چراکه از بچگی آب پرتقال دوست داشتم و دارم و خواهم داشت! بله من با پرتقال و آب پرتقال رابطه احساسی دارم و اکنون تنها راه نجات من و برون رفت من از این بحران، همین عشق سال های کودکی من است! بدین ترتیب اگر بتوانم این پروژه را عملی کنم، هم کاری مرتبط با علایقم پیدا کرده ام و هم اینکه اگر توجه کنید آب پرتقال گیری با رشته تخصیصیم، مهندسی شیمی، هم مرتبط است، آنجا در رویاهایمان از نفت خام، سوخت جت با بازدهی بالا تولید میکردیم و اینجا در واقعیت از پرتقال، آب پرتقال میگیریم! در عوض اینجا نه تحریم نفت خام داریم و نه آزمون استخدامیِ شرکت نفت! فقط پرتقال است و آبش که به خورد مردم شهیدپرور ایران میدهیم! هیچوقت هم شعاری با مضمون آوردن آب پرتقال سر سفره های مردم داده نمی شود، بلکه در همان پالایشگاه آن را بدون دوز و کلک عرضه میکنیم. ارزش افزوده اش هم مطمئناً بیشتر از نفت خام است و سودش هم مضاعف! مطمئناً در هیچ برهه ای از تاریخ اصطلاحات تکان دهنده ای همچون «اسبتداد پرتقالی» یا «جنگ پرتقال» استفاده نخواهد شد. مکان یابیش هم تقریباً انجام شده: یا طبقه دوم تیراژه که دوستانِ شیش و هشتیمان به انضمام گرل فرندهایشان بازارِ هدف ما باشند و یا روبروی تئاتر شهر که همان افراد در لباس روشنفکرانِ فرهیخته نما با محاسن و موی بلند به انضمام دوستان سوشیالشان که لباسهایی مانند قالی دستباف و گلیم به تن دارند، بازار هدف باشند! اهمیتی ندارد که بازار هدف چه کسی باشد، مهم پولی است که از بازارِ هدف روانه ی جیبمان می شود، و این همان امپریالیسمِ پرتقالی است که مسلماً از کمونیسمِ نفتی بهتر است، حداقل برای ما که جزئی از جامعه ی کمونیستیِ نفتی هستیم و قرار است از دولت کمونیستمان مواجب بگیریم. به هر تقدیر ای کاش به جای مبانی ترمودینامیک، مبانی آب پرتقال گیری پاس می کردیم، و آزمایشگاه پرتقال گیری…. ارشد هم مثلاً تخصص پرتقال خونی می گرفتیم و بلافاصله جذب بازار کار می شدیم. بدون اینکه به فکر اَپلای کردن برای دوره پی اچ دی در رشته ی آب پرتقال گیریِ دانشگاه ای پی اف ال (École polytechnique fédérale de Lausanne) باشیم و دغدغه ی مهاجرت و دوری از بهترین دوستانمان آزارمان دهد! خیلی خوب می شد، نه؟ مطمئناً از وضعیت کنونیمان خیلی بهتر بود….

نوشته‌شده در اجتماعی | دیدگاهی بنویسید

روابط روشنفکرانه

1. تهران، سال 1341: هویدا از نوجوانی با فرزند منصورالملک (حسنعلی منصور) دوست گرمابه و گلستان بود. آنها دو خواهر را دوست داشتند. (لیلا و فریده امامی، نوه های وثوق الدوله) منصور با فریده ازدواج کرد و هویدا با لیلا ازدواج نکرده، زندگی روشنفکرانه ای می کردند.

این متن قسمتی از کتاب از سیدضیا تا بختیار به قلم مسعود بهنود بود که در اوسط دهه 60 نوشته شده و این نوشته هم مربوط به تاریخ اوایل دهه 40 ایرانه. روابط به قول آقای بهنود روشنفکرانه در اون زمان هم در طبقه اشرافی جامعه وجود داشته و البته به نظر من آقای بهنود که الان یکی از نمادهای قشر فرهیخته محسوب می شن، در اون زمان این جمله رو به کنایه گفته و این کار آقای هویدا رو تقبیح کرده. این یعنی اینکه در اواسط دهه 60 این گونه روابط هنوز حتی برای قشر روشنفکر جامعه هم جا نیفتاده بود و یا اینکه از این روابط به عنوان یک فاکتور منفی در جهت تخریب شخصیتی مثل هویدا استفاده می شده.

2. تهران، سال 1391: یه آقای تقریبا 25 ساله خواهر خودش رو وسط خیابون به جرم اینکه با یه آقایی مثل خودش رابطه روشنفکرانه داشته، به قصد کشتن میزنه! خواهر هم در دفاع از خودش میگه که «به تو چه»، «دوسش دارم»، «از تو بهتره که هر روز با یه نفری» و این جور صحبتها. این حادثه رو البته مسعود بهنود نقل نکرده و خودم با دوتا چشام شاهدش بودم. و البته در تهران سال 91 و اگه بخوام دقیق تر بشم سرِ هفدهم ولنجک! ظاهر اون آقا نشون میداد که صحبتهای جنابِ خواهر درست بوده و حتی یه لحظه حس کردم اون شخص رو توی فیس بوک دیدم! حس کردم ایشون از اونایی هست که کار گلشیفته رو یه نوع اعتراض میدونه، از اونایی که توی کامنتاش به سردار رادان به خاطر گشت ارشاد فحش میده، از اونایی که به خون پاک آریاییش می باله و به شدت پیگیر حقوق حقه ی ملت در مناقشه خلیج فارس و جزایر سه گانه هست (گردنبند فروهرش میتونه اثباتی بر این ادعاها باشه) و از اونایی هست که حضور فعالی در صفحات فمینیستی داره و آزادی روابط پسر و دختر، از آرمان های اصیلِ انقلابِ فانتزیش هست!

در اینکه دیدگاه ها نسبت به اینگونه روابط نسبت به سال 40 بهتر شده و حداقل قسمتی از قشر روشنفکر مثل آقای بهنود الان دیگه نظرشون عوض شده، شکی نیست. اما به نظرم قسمت اعظمی از ماها به هارت و پورت کردن بخصوص در فضای مجازی اعتقادِ عجیبی داریم ولی در کوچکترین مسائل که فقط و فقط خودمون تصمیم گیرنده هستیم، روح سردار رادان و جناب سلحشور در کالبدمون حلول می کنه! خیلی از ماها باید قبل از مبارزه با گشت ارشاد، گشت ارشاد ذهنمون رو که اعتقاد دارم سازمان فوق العاده مخوفیه رو کاملا منحل کنیم! مسئله اینه که ماها شعار دادن رو در تمام مسائل به خوبی یاد گرفتیم ولی وقتی خودمون در موضع قدرت قرار میگیرم، یه دیکتاتور میشیم که ارتش متفقین هم توان ساقط کردنمون رو نداره! حتی در موارد حادش اداره اطلاعات ذهنمون مدام در حال پرونده سازی برای دیگرانه و در توهم توطئه غرق میشیم. قانون مداری، پرهیز از خشونت و توهین و پرخاش گری، آزادی بیان، پایبندی به حقوق بشر، تساوی حقوق زن و مرد….. اینا حتی در کوچکترین بخش های جامعه، حتی در درون خودمون هم رشد پیدا نکرده، چه برسه به کل جامعه!

نوشته‌شده در اجتماعی | 4 دیدگاه

سکس و عشق

سکس تنش را تسکین می‌دهد. عشق سبب تنش می‌شود.
«وودی آلن»

نوشته‌شده در اجتماعی | دیدگاهی بنویسید

بررسی دگردیسی مصرف اُملت میان طبقات مختلف جامعه با تأکید بر پارامترِ گوجه فرنگی

بنده امروز 8 عدد گوجه با قطر میانگین 50 میلیمتر و چگالی تقریبی بیست و چهارصدم گرم بر سانتیمتر مکعب به قیمت 4000 تومان خریداری کردم. این یعنی اینکه با احتساب تغییرات قیمت تخم مرغ، روغن، نمک، پیاز و نان، اُملت که تا پیش از این جزء غذاهای طبقه پرولتاریا محسوب می شد، از امروز در زمره ی غذاهای بورژوازی قرار گرفت و طبقه پرولتاریا که ما باشیم مِن بعد از نوع افغانیِ اون که با رب گوجه فرنگی سنتز میشه استفاده خواهیم کرد. لازم به ذکرِ که نوع وارونه این نوع دگردیسی قبلاً در مورد مواد مخدر صنعتی اتفاق افتاده، که طی اون، فرایند استفاده از ماده مخدر شیشه از طبقه بورژوا به طبقه پرولتاریا نزول پیدا کرد. از نقطه نظر تاریخی، یافته های حاصل از بررسی تقویم مایاها نشون داده که این قوم دگردیسی در کاربَران اُملت رو یکی از نشانه های پایان جهان در سال 2012 میدونستن و نوستراداموس هم در کتاب پیش گویی های خودش این واقعه رو پیش بینی کرده بود. در حوزه ی علم منطق ارسطو معتقد بود که لزوماً هر اُملت خوری، جزء طبقه پرولتاریا نیست، اما یکی از شروط لازم برای پرولتاریا بودن رو هم خوردنِ اُملت بیان کردن. در زمینه مباحث فلسفی کانت پا رو فراتر گذاشته و گفته من اًملت میخورم، پس هستم! از لحاظ اثرات اجتماعی کنفسیوس اعتقاد داشته که این تغییرات منجر به کاهش سن ازدواج بین آقایون مجرد به خیال رهایی از خوردن اُملت گرون قیمت میشه، بعدها شیخ مفید در جواب ایشون فرمودند «زرشک!» که البته در این یک مورد بنده نظرم به شیخ مفید نزدیکتره. به هر تقدیر بنده به شخصه ترجیح میدم فعالیتم در شبکه های اجتماعی در جهت خوردن یک اُملت ارزون قیمت باشه تا رأی دادن به پارس بودن نام خلیج جنوبیمون در گوگل مَپ و یا فحش دادن به پادشاه عربستان و متعاقب اون خرکیف شدن از این عمل مضحک!

نوشته‌شده در اجتماعی | 4 دیدگاه

سه شنبه 8 می 2012

دستم به کار نمیره، امروز یه فیلم دیدم بلکه استراحتی کرده باشم و بعدش شروع کنم به کار پایان نامه ی نفرین شده. فیلم نفس عمیق از اون فیلمایی بود که آدم رو تکون میده و از اونجایی که منم در زمره ی این گروه از موجودات قرار میگیرم از این قاعده مستثنی نبودم و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران هم با تأیید این حادثه کانون تکون خوردن رو 25 میلیمتری جنوب قلبم اعلام کرد. چند روزی هست که میخوام به زندگیم تنوع بدم، واسه همین علاوه بر تست کردن سیگارای مختلف، شیر رو هم با محصولات گوناگون که پسوند «اُف» یا «اَک» دارن، مثل چی پف و گندمک قاطی کرده و میفرستم پایین. دیروز با پدیده جدیدی به اسم «فرآورده حجیم شده بلغور ذرت با روکش شکلاتی» با برند چی پف آشنا شدم. این فرآورده محصول شرکت صنایع غذایی دیناتوس مشهد هستش و من هم هیچ نسبتی با مدیر عامل این شرکت نداشته و صرف اینکه ترکیبش با شیر و درصد کمی گندمک به شدت جواب میده، تصمیم گرفتم از طریق این وبلاگ براش تبلیغ کنم. به هر تقدیر نه تنها این تدابیر برای عوض کردن حال و هوای گندِ درونم کارساز نبود، بلکه فکر کردن به اینکه چی میشد اگه به جای این سوسول بازیا با زدنِ یه حرکت بورژوازی یه آبجو میگرفتیم و با کله ی داغ این مطالب رو مینوشتیم بیشتر زجرم داد. خلاصه پس از صرف فیلم و شیر با انرژی زیاد و روحیه ای مثال زدنی لب تاپو روشن کرده و به طور غریزی فیس بوک و ریدر رو باز نمودم. این روزا فضای تکفیری فیس بوک پر شده از آدمایی که عکس پروفایلشون رو خلیج فارس گذاشتن و بعضیا هم که عرق ملی و رگ میهندوستیشون دیگه خیلی گُل کرده کاور فوتوشون رو هم مزین به تصاویر زیبایی از خلیج همیشه پارس کرده و اطرافشو با شمایلاتی از فروهر، کوروش و زرتشت تزیین میکنن. یکی نیست بگه آخه برادر من، خواهر من! تا کی میخوای گول پروپاگاندای نظام رو واسه دور کردن ذهنت از مسائل اصلی کشور بخوری! من نمیگم که اسم خلیج پارس حذف بشه، ولی به جان بچه م مسائل مهمتری هم هست که بخوایم روش مانور بدیم! ماها فقط خیلی خوب یاد گرفتیم به نمادهای ملیمون توی نت رأی بدیم و به ترتیب با فشار دادن کلید های F، U، C و K عربهای سوسمارخور و عقب مونده رو مورد عنایت قرار بدیم. همون عربهایی که دارن 20 برابر ما از پارس جنوبی برداشت میکنن و تا ما مشغول لایک کردن و کامنت گذاشتن هستیم کلش (به ضم کاف) رو خوردن و یه آب هم روش! همون عربای سوسماخوری که مرفه ترین مردم دنیا هستن و در یک سال اخیر برای آزادی و دموکراسی هزاران کشته دادن! حالا ما خوشحالیم که اسم خلیجمون پارس میمونه و پادشاه عربستان رو به باد فحش گرفتیم و در حالی که مخلوط فرآورده حجیم شده بلغور ذرت با روکش شکلاتی، گندمک و شیر 1500 تومنی رو میخوریم، به اعراب سوسمارخور فحش میدیم و مسلماً نسرین ستوده و نرگس محمدی به همراه خونواده هاشون هم از این شرایط کاملاً راضی هستن. اما پایان نامه! اگه بخوام شرحی ازش بهتون بگم فقط به این بسنده میکنم که رنگش زرده و به معنای واقعی کلمه ریده روی اعصاب و روانم. فایل اکسل مربوط به نتایج آزمایشگاهیِ شاهکارم رو باز کردم و 5 دقیقه بهش زل زدم و به تک تک اعدادی که توی محیط مشبکش جا گرفته بودن فحش دادم و صفحه رو بدون اینکه با پیامی مبنی بر ذخیره یا عدم ذخیره تغییرات مواجه بشم، بَستم.

نوشته‌شده در اجتماعی | 9 دیدگاه

باد ما را خواهد برد

امروز فیلم «باد ما را خواهد برد» عباس کیارستمی رو دیدم. در این فیلم گروهی روزنامه‌نگار برای تولید فیلمی مستند از آئین سوگواری به روستایی کردنشین می‌روند. اما پیرزنی که قرار است بمیرد نمی‌میرد. «باد ما را خواهد برد» حکایت آدم های در بند زندگی یکنواخت و روزمره ایست که ارزش، قدر و زیبائی های جاری زندگی را که حتی می تواند با توت فرنگی های آن روستا به دهانشان بیاید درک نمی کنند و پیش از مرگ مرده اند. فیلم تلنگری است برای آدم هایی که مرگ را به پیشواز می روند و به زندگی پشت کرده اند، آدم هایی که عمق زنده بودن و زندگی کردن را در نمی یابند و به چیزهای پوچ و پوکی چون استخوان یک مرده که از گوری به دست می آید دلخوش کرده اند. در اینکه کیارستمی در این فیلم به بهترین و زیباترین شکل ممکن مفهوم مورد نظر خود را به بیننده القا می کنه، شکی نیست. منم در حدی نیستم که بخوام این فیلم رو نقد کنم و هیچوقت این جسارت رو نخواهم کرد. حقیقت اینه که دیدن این فیلم من رو به سال های دور و دهاتمون بُرد و بهانه ای شد تا همونطور که قبلاً قول داده بودم بیشتر براتون از دهاتمون بگم. البته نه به عنوان آقای مهندسی که با پاترول به روستا میره، بلکه به عنوان یه بچه ی دهاتی که هر روز با خیل عظیم مهندسینی که برای ساخت سَد اونجا میومدن مواجه می شد. همونطور که در این فیلم نیز اشاره شد به آقای روزنامه نگار نیز مهندس می گفتن، به عنوان یک مهندس دهاتی باید بگم که این سنت هنوز هم در بسیاری از نقاط روستایی ایران پابرجاست و شرط لازم و کافی برای مهندس بودن داشتن پاترول هستش. در حقیقت اگه من الان به دهاتمون برم هیچکس من رو مهندس خطاب نمیکنه، در حالی اگه در همون شرایط و در همون دما و فشار یک فردِ عادی با پاترول وارد روستا بشه، به طور قطع یقین با خیل عظیمی از «آقای مهندس» گفتن ها مواجه خواهد شد. به هر تقدیر این هم نمونه ای از نقض آشکار حقوق مهندسین بالاخص مهندسین دهاتی در بین طبقه روستایی است. صحنه ی دیگری از فیلم که بنده به شدت با اون احساس همزاد پنداری کردم زنی بود که در طول زندگیش 9 زایمان کرده بود و منتظر زایمان دهم بود. این مسئله نیز در روستای ما به شدت ملموس است، بخصوص نسل پدرم که به راحتی میشد تعداد سکس های یک زوج را حدس زد. بدین ترتیب که اگر تعداد فرزندان را در عدد 1/3 ضرب کنیم با تقریب خوبی و خطای حدود 5 درصد میشود تعداد سکس های آن زوج را برآورد کرد. به طور مثال عموی بنده و زن عموی عزیزم چیزی حدود  16 (12 فرزند) بار با هم سکس داشته اند.  در اغلب فیلم ها و مخصوصا گزارش هایی که در صدا و سیما پخش می کنند، تلاش میشه که جاری بودن زندگی در روستاها رو به رخ جامعه شهری بِکِشند و همیشه با دادن القابی همچون «غیور»، «باصفا»، «خونگرم» و … سعی در اغفال این قشر داشته اند و باید دست مریزاد گفت به صدا و سیمای محترم، زیرا در همین انتخابات اخیر در بسیاری از روستاها مشارکت بیش از 100 درصدی رو شاهد بودیم. واقعیت اینه که در طول سال هایی که من اونجا زندگی کردم جز نکبت و بدبختی چیزی رو شاهد نبودم و هیچوقت حاضر نیستم اون سالها برام تکرار بشه. پیاده روی حدود 2 کیلومتری برای رسیدن به مدرسه و بعد از اون تحملِ بدترین شکنجه ها و توهین ها از سوی معلمین دلسوز که جا داره از همین تریبون روزشون رو تبریک بگم، کار کردن در مزارع جو و گندم، سر و کله زدن با مرغ و خروس و گوسفند و گاو و آدمیزاد تنها گوشه ای از زندگی رقت بار اینجانب در دوران کودکی است. جالب اینجاست هنوز هم پس از گذشت 20 سال این شرایط اونجا حکم فرماست و هنوز هم مهندسین برای ساختن آن سد کذایی به اونجا میان. دیدین بعضیا میگن از های و هوی زندگی شهری خسته شدم و دوس دارم برم روستا زندگی کنم؟ به راستی که باید در جواب این اشخاص گفت زرشک!!!

پ . ن: در سکانسی از این فیلم آقای مهندس برای دختر روستایی شعر «باد ما را خواهد برد» فروغ فرخزادرو خوند که واقعاً من رو تکون داد:

در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیستگوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای و پس از آن،هیج
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

نوشته‌شده در اجتماعی | 6 دیدگاه

شنبه 28 آوریل 2012

امروز با خانم ب قرار داشتم. فکر کنین شنبه ساعت 11 ظهر شهرک غرب قرار داشتم و مشخص هم نبود که کجا میخوایم بریم. ایمان دارم که سگ هم سر همچین قراری نمیره، اما خب من رفتم. مطمئناً اگر بعدها چیزی بخواد منو یاد خانم ب بندازه، همین قرارهای بی موقع ایشونه و البته هزار و یک خصیصه دیگه که وقتی بهشون فکر میکنم به حماقت خودم بیش از پیش پی میبرم.

ایشون کامپیوتر ماشینشون رو دزدیده بودن و به همین جهت با تاکسی و البته 30 دقیقه تأخیر اومدن و بنده هم هرچند کامپیوتر ماشینم رو ندزدیده بودن، ولی باز با تاکسی اومدم. در حقیقت من هیچوقت ماشین نداشتم و راستش را بخواهید هیچوقت هم پشت رل ننشسته ام. باری ایشان آمدند و از سفر ترکیه شان گفتند و ماجرای تعویض ماشین جنسیس با سوناتا یا سوناتا با جنسیس (نمیدونم) و اینکه 120 میلیون فروشش بوده و 12 تومن بعدها ضرر کرده اند و از این صحبتها. سپس به این نکته اشاره کردند که استانبول چیز خاصی نداشت و اجناس گران بوده و تهران خودمان از آنجا بهتر است. با خودم گفتم یقیناً استانبول هیچ مکان تاریخی و دیدنی غیر از مراکز خریدش نداره که ایشون از معیار مراکز خرید برای بررسی تجربی خوب یا بد بودن این شهر استفاده کردن. همچنین این مطلب که استانبول پس از رم و فلورانس سومین شهر توریستی دنیا می باشد، کذب محض است. اما خب، فقط با خودم گفتم! طبق معمول اول سینما رفتیم که برنامه سانس ها طوری باشد که خانم ب نتوانند فیلم را ببینند و ما در حالی که دستهایمان حداقل سه و نیم برابر پاهایمان است برگردیم. مسلماً این هم یکی از موارد نقض آشکار حقوق زنان در ایران است که خانم ها به خاطر حساسیت خانواده ها نمی توانند هر سانسی از سینما را ببینند و یکی از تبعاتش هم بلندتر شدن طول دستها از پاها می باشد. بالاخره پس از کلی پیاده روی در کوچه های شهرک و سعادت به کافی شاپی رسیدیم که خانم ب درحالی که خودشان پیشنهادش را داده بودند، گفتند اصلاً خوب نیست، کاش میرفتیم پارک سعادت یعنی پیشنهاد اولیه من که یک ساعت پیش در نطفه توسط ایشون خفه شده بود. به هر حال پس از صرف آب هلو به قیمت هر لیوان 5 هزار تومان به سمت آن پارک کذایی روانه شدیم. من منتظر بودم برسیم و نظریه ایشون مبنی بر مزخرف بودن پارک رو بشنوم، و 30 دقیقه بعد این اتفاق طبق پیش بینی من رخ داد. باری پس از 15 دقیقه نشستن به سمت آواچی شهرک به جهت صرف پیتزا روانه شدیم، با خودم میگفتم ای کاش به جای پیتزا، دیزی و به جای آبمیوه،  دوغ میخوردیم. اما خب، فقط با خودم گفتم. در تمام این مدت چند ساعت ایشان از خاطراتی که نشان دهنده مزخرف بودن استانبول بود میگفتند و نحوه تعویض ماشین و اینکه آپشن چیه و آپشن موس وسط چه کوفتیه و باعث میشه بتونی صندلی ها رو هرجور دلت خواست قر بدی و این باعث میشه در طول مسافرت داخل ماشین برقصی. در حالی که پدرش داره رانندگی میکنه. پدری که تقریباً 6 ماه از سال در مسافرت های خارج از کشور به سر میبره و پدری که ایشان را مجبور کرده اند که حتی در استانبول نیز علی رغم میلش حجاب را به طور کامل و وافر رعایت نمایند و البته پدری که حساسیتش باعث شده که دست های من 3.5 برابر طویل تر از پاهام باشن و استفاده از این عضو زاید به چالش بزرگی برای جامعه بشری تبدیل بشه. بله خانم ب متکلم الوحده بودند ما مستمع الوحده! بالاخره پس از صرف پیتزا نوبت به صحبت کردن من رسید. این اتفاق پس از این افتاد که ایشان نظریه ای دال بر لزوم خودکشی من ارائه کردند، آخه من زیاد حرف نمی زدم و به قول ایشان سرخوش نبودم. ایشان پرسیدند از چه چیزی بیشتر در زندگی لذت میبری. گفتم از تنها زندگی کردن، از چت (به کسر چ) کردن روی یک خواننده و گوش کردن تمام آلبوم هاش از دهه 60 تا هزاره جدید، از مصرف سیگار و مشروبات الکلی در حد تعادل، از داشتن یه پارتنرِ خوب، از فیلم دیدن، از کتاب خوندن، از وبلاگ خوندن، از پیگیری زندگی خانم دانشمند و آقای روزبه، از در کنار دوستانم بودن البته دوستان اندکم چون به نظرم اصطلاح مختصر و مفید در مورد جمع دوستان کاملاً صدق می کنه. و مهمتر از همه اینها از زندگی در جنگل! و در عین حال از خرید متنفرم، از پروو کردن لباس و البته از مسافرت خانوادگی! اما خب، اینها رو با خودم نگفتم و همین باعث شد که الان با خودم فکر کنم که اگه ایشون باز هم اصراری به دیدن من داشته باشند، این دفعه باید در مورد حماقتش نظریه پردازی کنیم. من خوب یا بد نیستم، خانم ب هم خوب یا بد نیست! اما خب اصلا به هم نمیایم و این نکته مهمیه! حقیقت اینه که هر قفلی به هر کلیدی نمیخوره، بنده کلید یک انباری قدیمی هستم و خانم ی قفل یک گنجینه طلا…. پایان نامه بدجور رو نروِ، دستم به کار نمیره، هوا گرمه و بخاری به جهت داغ کردنِ سیخ دوستان روشن! از همه ی اینها گذشته خبری از آقای کمیسیون معافی نیست و احتمال قریب به یقین سرباز وطن بشم. جیبم خالیه… یادم رفت بگم از فقر هم متنفرم، از بی پولی نه ها، از فقر!

نوشته‌شده در اجتماعی | 4 دیدگاه